جعفر شهرى باف

493

طهران قديم ( فارسى )

گر عدس بيحد كنى رغبت به اندك مدتى * زرد و زار و لاغرت سازد به عكس لوبيا اى برودت بر تو مستولى عسل ميخور مدام * كه در او بس نفع‌ها هست و فوايد هم شفا آب نارنج از حد افزون اى كه رغبت ميكنى * آخر از ضعف جگر افتى به صد رنج و عنا اى به فضلت معترف خلقى سكون بىحد مَوَرز * از براى آنكه در تن جمع گردد فضله‌ها فكر چو 2 ن ز اندازه بيرون مىشود نَبوَد عجب * گر فرو گيرد ترا ناگاه ماليخوليا حمق ميگردد پديد آن را كه دور از فكر شد * گاه و گه انديشه ميكن تا نيفتى در بلا چون ز خواب روز گردد ذهن صافى تيره‌رنگ * ديگر آن آئينه را مشكل توان دادن جلا هركه را عادت چنان باشد كه در هنگام خواب * روى او تا وقت بيدارى بُوَد سوى سما از سعال و نزله و تشويش باشد روز و شب * سربسر اعضاى او با درد باشد دائما هركه بيدارى برد بسيار خواهد ساختن * در دماغ خود رطوبات غريزى را فنا شوربا خور چون طبيعت سفت شد بر تو ولى * اسفناج و شلغم بسيار كن در شوربا